تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

187

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

به جنگجويان ساز جنگ و چارپايانى كه در جنگ به كار آيند بداد و مملكت‌هائى را كه در گذشته از ايران بود و به علل گوناگون از دست كواذ بيرون رفته بود دوباره به ايران بازگردانيد . از آن جمله بود سند و بست و ارخوز و زابلستان و تخارستان و دهستان ( ؟ ) و كابلستان « 1 » . و نيز از قومى كه پاريز « 2 » خوانده مىشدند بسيار بكشت و بازمانده‌هاى ايشان را از زمينشان بيرون كرد و در ديگر جاهاى مملكت خود بنشاند . ايشان سر بندگى فرودآوردند و او را در جنگها يارى كردند . قومى ديگر را ، به نام صول ، بگرفت و بفرمود تا همه را بكشتند و تنها هشتاد تن از گردان ايشان را زنده گذاشتند و فرمود تا ايشان را در شهرام پيروز جاى دهند ؛ اين گروه نيز مىبايست او را در جنگها يارى دهند « 3 » . اقوام ديگرى به نام ابخاز و بنجر ( ؟ ) و بلنجر و آلان « 4 » همه با

--> نام ايالت ، كه هستهء آن اراضى است ، هنوز هم متداول است . ( 1 ) - اگر اين ممالك واقعا وقتى جزو شاهنشاهى ايران بوده است ، گناه از دست رفتن آن به هر حال به گردن كواذ كه زمام مملكت را در حال گسيختگى به دست گرفت ، نمىباشد . و اين خود جاى سؤال است كه خسرو اين ممالك را ، و لو به نحو غير مستقيم ، به تصرّف آورده باشد . مهمّ و اساسى اين است كه او پس از نابود ساختن دولت هيتال ( به مطالب آينده مراجعه شود ) مملكت را به مرزهاى جيحون رسانيد . دربارهء سند رجوع شود به زيرنويس شماره 1 صفحه 98 . بست شهر معروفى است بر كنار رودخانهء هيذمند كه به درياچهء سگستان مىريزد . الرّخّج معرّب Arachwadh است ( كه به شكل رخود در جغرافياى مقدسى ص 297 س 5 و به شكل رخد در بكرى ص 405 آمده است ؛ مقايسه شود در ايزيدور خاراكسى ص 19 كه از هرخوتى ( , Harachwaiti ) آمده است ) . رخّج با زابلستان ( ناحيهء غزنه ) قسمتى از افغانستان امروزى بوده است كه آبهاى آن به سوى غرب سرازير مىشود و از خاك ايران محسوب مىشده است ؛ در صورتى كه كابل ، كه دين ديگرى هم داشته است ، جزو هند محسوب مىشده است ( رجوع شود به كارنامك ص 58 ) . مقصود از سرزمين ما قبل آخر نامعلوم است ؛ دهستان تصحيح اضطرارى است كه من از ابن خلدون گرفته‌ام . دربارهء تخارستان رجوع شود به زيرنويس شمارهء 3 صفحهء 148 فصل پنجم . ( 2 ) - نام قوم راهزن سركشى در كرمان كه در زمان عباسيان قبول اسلام كرده‌اند ( رجوع شود به اصطخرى ص 163 و بعد و به كتب جغرافىنويسان متأخرتر از او ) . نام سرزمين كوهستانى ايشان در نقشه‌اى كه در دست من است " Pariskuh " آمده است ( در جنوب غربى شهر كرمان ) . ( 3 ) - رجوع شود به زيرنويس شمارهء 2 صفحهء 153 و مطالبى كه عن قريب خواهد بود . ( 4 ) - قوم ابخاز را به مناسبت جنگ اخير ( پيش از سال 1897 تاريخ تأليف و چاپ كتاب ) هر روزنامه‌خوانى مىشناسد . دربارهء بنجر من چيزى نمىدانم و قرائت آن نيز بر من نامعلوم است . بلنجر گويا شهرى بوده است در زمين خزرها كه چندان از شمال دربند دور نبوده است ، ولى در اينجا جزو نام اقوام ذكر شده است . در تمام قرون وسطى آلان‌ها را ساكنان اصلى داخل و اطراف قفقاز مىدانستند . هجوم اقوام خزر و ديگر قبايل دشت‌هاى شمال و نيز اقوام خود قفقاز از بليّات وحشتناك بوده است و ضعف حكومت‌هاى ايران و روم و قطعى نبودن دائمى سرحدّات هر دو طرف واقع در جنوب قفقاز كمك مهمّى به آن مىكرده است . بيهوده نيست كه ارمنىها اين همه فهرست‌هاى مفصّل از نامهاى قبايل قفقاز و ديگر قبايل وحشى به دست مىدهند ( رجوع شود به جغرافياى موسىخورن در Saint - Martin ج 2 ص 354 و بعد - پاتكانيان ص 16 ؛ مقايسه شود با ترجمهء روسى آن ص 36 ؛ نيز به نويسندهء سريانى مذكور در قصص سريانى لاند ج 3 ص 337 ) . فردوسى به جاى بلنجر كه براى او ناشناس بوده است بلوچ آورده است ؛ زيرا اين قوم در زمان او ( رجوع شود به مقدسى ص 489 ) بر اقوام اطراف خود خيلى فشار وارد مىآورده‌اند .